خیلی وقت پیش ، وقتی بچه بودم ،همش تو خاک و خل کوچمون ولو بودم.

بچه ی خوبی نبودم،بد دهن، شیطون و یه کم بی تربیت.

یه روز دمدمای ظهر،که با بچه همسایامون بازی می کردیم ، توپمون از شیب تند کوچمون غلت زد و رفت، افتاد تو جوب پر از لجن.

رفتم که توپو بیارم. اما دستم نرسید که توپو از تو جوب بیارم بیرون،درمونده شده بودم و همون طور که دولا شده بودم و دستهامو کش میدادم تا به توپ برسه، یه دفعه دستی از جلوی چشمام رد شد، توپ رو برداشت و به دنبالش من هم بلند شدم.

نگاه کردم و دیدم یه دختر حدود بیست ساله بود که کنار دوستش که اون هم همون حدودا سن داشت، وایساده بود. از ظاهرشون هم معلوم بود که اهل شهر ما نیستن!

 توپو به من داد و همون طور که نگاه می کرد،دستکش های سفیدش رو دستش کرد.

 خواستم که برگردم ، اما نتونستم ، نگاه کردم و خیلی آروم که هنوز یادمه چقدر صدام می لرزید ،سلام کردم.

" سلام به روی ماهت ، به چشمای سیاهت "

اون گفت. بعدشم خندید و رفت.

اما من باز نگاه می کردم و تا وقتی که می دیدمشون از جام تکون نخوردم.

.........

اون روز تموم شد و فردا همون وقت دیروز، من سر کوچمون وایسادم تا باز دختری که دستکش های سفید دستش بود رو ببینم ، اما کسی نیومد.

یک هفته ای شد ومن هر روز،همون دمدمای ظهر،کنار تیر چراغ برق سر کوچمون تکیه

می دادم تا باز ببینمش،اما دیگه ندیدمش.

همیشه جلوی چشمم بود ، تو نقاشی هام ، تو قصه ی پریا وحتی خوابهام .

خاطرم نیست ولی فکر کنم از همون وقتا بود که دیگه به همه سلام می کردم تا شاید ازیه نفر دیگه همون جواب سلامو بشنوم ،

اما ...

روزها ، هفته ها و ماه ها رفتند، و خاطره ی اون روز، دیگه کم رنگ شده بود، تا بعد از سال ها وقتی دوباره سلام کردم،

همون تصویر قدیمی،

اون صدا

 و همون نگاه رو دیدم.

و گذشت تا حالا ،

... حالا همیشه می بینم

حرف می زنم

ونگاه می کنم،

اما می ترسم ،

می ترسم که شاید آخرین باری باشه که می بینم

 آخرین باری باشه که حرف می زنم

وشاید آخرین باری که سلام می کنم.