خاطره 5
سلام.
یه بهونه ی جدید واسه نوشتن پیدا کردم ؛ اونم ماه رمضونه .
من که امسال خیلی هولم . یعنی دلواپسم . یه جوری به نظرم سخت میاد. اصلا انگار ماه رمضون ، بایس تو زمستون و پاییز باشه. اونجوری صفاشم بیشتره . مثل وقتی که خوانسار بودیم.
از سال اول شروع کنم . از شبایی که تا سحر با بچه ها بیدار مینشستیم و خدا اموات شاهرخی رو بیامرزه ، عسل اورده بود شیر عسل می خوردیم. یاد محسن آزادیان ، که چقدر تو کف عسل مونده بود. گفتم محسن آزادیان، یادم افتاد آخر شبا دزدکی سحریو می دزدیدیم ، می رفتیم تو حیاط خلوت، پشت دیوار می خوردیم تا اینکه علیزاده ، یادش بخیر، بهمون شک کرد، لو رفتیم.
یاد جام رمضان. که با شاهرخی و آزادیان ، دنگی میرفتیم سالن و تیم دانشکده به برکت جمال زیارتی اول شد. تا گفتم جمال ، مزه همون ترشیای 6 سال پیشش، زیر زبونم زنده شد. دستش درد نکنه.
یاد افطاری انجمن افتادم که قرار شد بچه های خوابگاه پسرا، سبزی پاک کنن . یعنی من و هادی قرار گذاشتیم ، آخی یادش بخیر. چه جلسه خوبی بود. بعدش من که رفتم خونه ، خودش موند با علیزاده، با هم پاک کرده بودن .
دیگه اینکه تو یکی از همون شبا ، بسیج هم یه مراسمی داشت. فکر کنم حول و حوش پیکر یه شهید بود. شاید میخواستن تشییع کنن. من که نبودم ، خبر ندارم.
سال دوم با ترم ابوالفضل و میثم اینا، که ظرف نداشتن و تو کتری سحریشونو گرم کردن. یاد شبای احیا ، افطاری هلال احمر، اون ویژه نامه ی سوگ سحر و امتحان میان ترم جبر که مزه ی همشو تلخ کرد. یاد مسابقه های فوتبال چمن ، که تو ماه رمضون میرفتیم اصفهان و خب روزه نداشتیم دیگه. کلی کیف می کردیم . مخصوصا وسط بازیا که سر خود آب می خوردیم. یاد مسابقات پیام نور که به برکت پنالتی زدن من !!! تیممون دوم شد.
سال سوم چه خبر بود؟ باز افطاری هلال احمر، که هر سالش به برکت هم ترمیا از سال قبلش بهتر میشد. مراسم قرآن خونی که تو خونه ی بچه ها برگزار میشد.
یاد کلاسای پیشرفته ی استکی ، که بعد از افطار برگزار میشد ...
یاد سحرای اون سال که چارتایی با ابوافضل و میثم و هادی زنگ میزدیم خونه ی بچه ها و از طرف بنیاد امام علی !!! براشون آهنگ امام علی می زدیم. یکی از شبا هم غافل از این که اکبر کبیرزاده و آرمان امیرصدری اثاث کشی کردن ، جاتون خالی کلی فحش خوردیم.
اون سال من بیشتر ماه رمضون ، خونه مصطفی اینا بودم . خودشم بیشترشو نبود. با مهدیلو بودم . اغفالمون کرد ، هیچ مراسم دعایی رو نرفتیم . اما در کل خوب بود. یعنی اصلا به خاطر 83 ای ها ، اون سال کلا همش خیلی خوب بود.
راستی جام رمضان اون سال به برکت حضور من ، بازم هیچی نشدیم.
اومدیم و اومدیم تا رسیدیم به سال آخر، از اون سال ، زیاد چیزی خاطرم نیست. چون زیاد دانشکده نمی رفتیم. برا افطارا ، اون سال به پیشنهاد مهدیلو ، خونه می موندیم و با نون و پنیر و خرما افطار میکردیم ، بچه ها سحری مونو میاوردن.
اون سال هم جالب بود. صبح من رفته بودم نون بگیرم . تو نونوایی ، رادیو گفت امروز یوم الشک نیست و اول رمضونه ، اما من خودمو زدم به کری. اومدیم خونه و سه نفری صبحونه رو زدیم ، بعدشم دو ، سه تا چایی . خوب که تموم شد آروم آروم ماجرا رو برا شاهرخی گفتمو بعدشم که دیگه هیچی . گفتن نداره که.
شبای احیای اون سال، انجمن تعطیل ، به همت بچه ها سنگ تموم گذاشت و بساط افطاریا باز پهن بود ....
تموم شد ، اما ، یه حرف دیگه ؛
نه ازحالا ، که ازهمون سال اول ، ازهمون اولین شب های احیا ، یه گوشه دلم ، یه جایی باز کردم برا این که تا همیشه صدا ی دعا خوندن جمال زیارتی ، خانی، علی عرب ، احمد مهدیلو ، رضا زمانی و همه ی بچه های دیگرو نگه دارم . صدای عجز ولابه ، گریه و صدای سینه زنی های رفیقام تو شبهای قدرو یه جایی جمع کنم تا اگه بقیه نمی دونن ، خودم دیگه یادم نره ؛ من از نزدیکی های خدا اومدم .
............
یه بهونه ی جدید واسه نوشتن پیدا کردم ؛ اونم ماه رمضونه .
من که امسال خیلی هولم . یعنی دلواپسم . یه جوری به نظرم سخت میاد. اصلا انگار ماه رمضون ، بایس تو زمستون و پاییز باشه. اونجوری صفاشم بیشتره . مثل وقتی که خوانسار بودیم.
از سال اول شروع کنم . از شبایی که تا سحر با بچه ها بیدار مینشستیم و خدا اموات شاهرخی رو بیامرزه ، عسل اورده بود شیر عسل می خوردیم. یاد محسن آزادیان ، که چقدر تو کف عسل مونده بود. گفتم محسن آزادیان، یادم افتاد آخر شبا دزدکی سحریو می دزدیدیم ، می رفتیم تو حیاط خلوت، پشت دیوار می خوردیم تا اینکه علیزاده ، یادش بخیر، بهمون شک کرد، لو رفتیم.
یاد جام رمضان. که با شاهرخی و آزادیان ، دنگی میرفتیم سالن و تیم دانشکده به برکت جمال زیارتی اول شد. تا گفتم جمال ، مزه همون ترشیای 6 سال پیشش، زیر زبونم زنده شد. دستش درد نکنه.
یاد افطاری انجمن افتادم که قرار شد بچه های خوابگاه پسرا، سبزی پاک کنن . یعنی من و هادی قرار گذاشتیم ، آخی یادش بخیر. چه جلسه خوبی بود. بعدش من که رفتم خونه ، خودش موند با علیزاده، با هم پاک کرده بودن .
دیگه اینکه تو یکی از همون شبا ، بسیج هم یه مراسمی داشت. فکر کنم حول و حوش پیکر یه شهید بود. شاید میخواستن تشییع کنن. من که نبودم ، خبر ندارم.
سال دوم با ترم ابوالفضل و میثم اینا، که ظرف نداشتن و تو کتری سحریشونو گرم کردن. یاد شبای احیا ، افطاری هلال احمر، اون ویژه نامه ی سوگ سحر و امتحان میان ترم جبر که مزه ی همشو تلخ کرد. یاد مسابقه های فوتبال چمن ، که تو ماه رمضون میرفتیم اصفهان و خب روزه نداشتیم دیگه. کلی کیف می کردیم . مخصوصا وسط بازیا که سر خود آب می خوردیم. یاد مسابقات پیام نور که به برکت پنالتی زدن من !!! تیممون دوم شد.
سال سوم چه خبر بود؟ باز افطاری هلال احمر، که هر سالش به برکت هم ترمیا از سال قبلش بهتر میشد. مراسم قرآن خونی که تو خونه ی بچه ها برگزار میشد.
یاد کلاسای پیشرفته ی استکی ، که بعد از افطار برگزار میشد ...
یاد سحرای اون سال که چارتایی با ابوافضل و میثم و هادی زنگ میزدیم خونه ی بچه ها و از طرف بنیاد امام علی !!! براشون آهنگ امام علی می زدیم. یکی از شبا هم غافل از این که اکبر کبیرزاده و آرمان امیرصدری اثاث کشی کردن ، جاتون خالی کلی فحش خوردیم.
اون سال من بیشتر ماه رمضون ، خونه مصطفی اینا بودم . خودشم بیشترشو نبود. با مهدیلو بودم . اغفالمون کرد ، هیچ مراسم دعایی رو نرفتیم . اما در کل خوب بود. یعنی اصلا به خاطر 83 ای ها ، اون سال کلا همش خیلی خوب بود.
راستی جام رمضان اون سال به برکت حضور من ، بازم هیچی نشدیم.
اومدیم و اومدیم تا رسیدیم به سال آخر، از اون سال ، زیاد چیزی خاطرم نیست. چون زیاد دانشکده نمی رفتیم. برا افطارا ، اون سال به پیشنهاد مهدیلو ، خونه می موندیم و با نون و پنیر و خرما افطار میکردیم ، بچه ها سحری مونو میاوردن.
اون سال هم جالب بود. صبح من رفته بودم نون بگیرم . تو نونوایی ، رادیو گفت امروز یوم الشک نیست و اول رمضونه ، اما من خودمو زدم به کری. اومدیم خونه و سه نفری صبحونه رو زدیم ، بعدشم دو ، سه تا چایی . خوب که تموم شد آروم آروم ماجرا رو برا شاهرخی گفتمو بعدشم که دیگه هیچی . گفتن نداره که.
شبای احیای اون سال، انجمن تعطیل ، به همت بچه ها سنگ تموم گذاشت و بساط افطاریا باز پهن بود ....
تموم شد ، اما ، یه حرف دیگه ؛
نه ازحالا ، که ازهمون سال اول ، ازهمون اولین شب های احیا ، یه گوشه دلم ، یه جایی باز کردم برا این که تا همیشه صدا ی دعا خوندن جمال زیارتی ، خانی، علی عرب ، احمد مهدیلو ، رضا زمانی و همه ی بچه های دیگرو نگه دارم . صدای عجز ولابه ، گریه و صدای سینه زنی های رفیقام تو شبهای قدرو یه جایی جمع کنم تا اگه بقیه نمی دونن ، خودم دیگه یادم نره ؛ من از نزدیکی های خدا اومدم .
............
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۱۵ ق.ظ توسط سجاد صالحی
|
... در گذرگاه زمان