سلام
آخرش کار دست خودم دادم، نا پرهیزی کردم . اومدم که باز بنویسم. یعنی اصلنش می خواستم تعطیلش کنم بعد گفتم بسه این قرتی بازیا ، که چی بشه. حالا بزار تا برقا نرفته سیوش کنم. خوب می گفتم . حالا چی بنویسم .... هرچی به ذهنم اومد می نویسم. قولم میدم پاکشم نکنم.

بزار فکر کنم ببینم دلم واسه کیا تنگ شده، از همون بنویسم من هر وقت دلم واسه کسی تنگ بشه یاد بدیاش میافتم تا دیگه اینجوری نشم.

بزارین دلم واسه میثم تنگ بشه خوب شروع می کنیم . اه اه حالم بد شد همش گیر دماغش بود وای که چقدرم زر میزد و چقدر رو اعصاب من راه میرفت. چقدر؟

نمیدونم چی شد که یاد وقتی افتادم که با هم رفتیم درکه بعد اونم با پسرعمش چقدر قلیون کشیدن. منم هی میگفتم که این کارارو نکنین ، با آینده ی خودتون بازی نکنین. اما فایده ای نداشت... منم که اصلا اهل قلیون و این حرفا نبودم. یادش بخیر. یادته میثم که چقدر اون روز خیانت کردی!!!!!!!

راستی یادته شبی که من کنکور ارشد قبول نشدم . از خونه هادی اینا دنبال من میدویدی تا به خونمون رسیدیم . من چیا میگفتمو تو چیا ! خوب شد که گذشت.

یا اصلن اون شب اول ترم پنج ما ، که همدیگرو تو سرچشمه دیدیمو چای خوردیم و بعدش رفتیم که اولین شب هم خونه ای بودن رو تو خونه 30 متری تجربه کنیم. اسم صاحب خونمون چی بود؟ آها آقا رضا . چقدم عشق تارزان بود مرتیکه. چقدم اصرار داشت که با تو فوتبال ببینه !!!!!

اون روزای ثبت نام 83 ایها یادته ، چقدر واسه بابای رضا زمانی خالی بستیم. چقدر به بهزاد خندیدیم ...

خونمون چه باحال شده بود، مثل یتیم خونه شده بود همه ی ترم یکیا پلاس بودن اونجا.

اوه . یادته یه شب اومدی فوتبال . فقط یه شب! یه گلم به من زدی و منم چقدر بهت فحش دادم ، آخه تو تیم خودمون بودی.

میثم یادته چقدر از من و نوشتنم تعریف می کردی تا من خر بشمو واسه ناوک بنویسم . چقدر چرت و پرت پشت سر ملت نوشتیم. اون 40 سال بعده بود . چقدر خندیدیم . نماینده برازجون، بانوی موسیقیه ، ناهار آخر... یادته چقدر سر به سر آشفته با اون مدیر گروهیه درپیتش میزاشتیم. هر دم از این باغ بری می رسد .....

بهش گفته بودین این برنامه ثابته ؟ اونم گفته بود نه خیاره !!!

میگم روز ثبت نام خودت یادته . با بابات یهوو اومدین تو خوابگاه . منم گفتم این خوابگاه زنگم داشتا . روز اول کلاسا، شبش من تنها بودم تو هم پلاس شدی . گشنت بود . برات تخم مرغ سبزی پختم ، داشتی درباره یه دختر فلسطینی مینوشتی .

یادته با ابولی میخواستین هی منو بزنین. هادی هم فقط مثه هویج نیگا میکرد. آدم تا تهش میسوخت . هم ترمی این قدر بی غیرت.

میثم یادته از دانشکده داشتیم پیاده بر میگشتیم اون دختر پسره با پیکان به تورمون خوردن. چقدم پاتیل. با این حالشون خودشونو کشتن تا به من حالی کردن زن و شوهر نیستن. دوست دختر و پسر هستن.

خیلی هس ولی بقیش باشه واسه دل خودم. اصلا قرار بود بدیات باشه! نمی دونم بود یا نه. اما هر چی بود من که هنوزانگار دلتنگتم.

..........

یه عکس از یکی از شبای سالن ، سال 82 .

ایستاده از راست:

میثم سعادت (ورودی 82) ، مجتبی شمس (ورودی 82) ، هادی غلامی (ورودی 82) و خودم

مشاهده ی عکس