الان فکر کنم چند ماهی هست چیزی ننوشتم... اصلا انگار دیگه هیشکی دست و دلش به نوشتن نمیره.

.

.

.

صدای اذان چند دقیقه ای هست همه ی دنیای دور و بر منو گرفته... انگار حالم خوش نیست. شایدم که از دلتنگی باشه.

.

.

.

همیشه می ترسم به ندیدنش عادت کنم... کاش که زیر هر کجای آسمون کبود خدا که هست رو لبای قشنگش لبخند خدا نقاشی شده باشه... راستش شنیدن صداش منو یاد نماز خوندن میندازه.مثل حرف زدن با خدا؛ پر از آرامش.

.

.

.

الان وقت دعاست. خیلی آرزوها دارم... اما فکر می کنم اگه قرار باشه فقط یکیش بتونه برآورده بشه ... دلم میخواد یک بار دیگه ببینمش.

.

.

.

خاطره ی خوب دوست داشتن.