چشم های تو

                                                     ...

                                من به چشم های بی قرار تو قول می دهم

                                           ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم.

روز مبادا

 امروز روز بدی بود.

امروز روز مبادا بود.

امروز روز رفتن او بود.

امروز من فکر می کردم از همیشه تنهاترم و ناتوان.

امروز من حتی آنقدر آرامش ندارم که چیزی را که نمی توانم تغییر دهم بپذیرم.

امروز من گریه کردم. هم از خوشبختی هم از بدبختی.

امروز من یک نفر را گم کردم که یادم نیست چطور پیدایش کردم.

امروز من یاد گرفتم که زندگیم را بسازم.

امروز من یاد گرفتم چطور با زندگیم بجنگم  و عاشق آن باشم.

.

.

.

امروز من در بغض صدای گرفته اش ، در چشمان گر گرفته اش و در  وجود فرزانه اش خدا را دیدم.

امروز روز مبادا بود.