... الان چند ساعتی شده است صبح شده است.

اینجا تمام شب باران می آمده است.

.

.

.

صبح برای بار نمی دانم چندم در امروز بود که دلم برایش تنگ شده بود.

دلم می خواست آن قدر نوشتن بلد بودم که از چشم های سیاهش می نوشتم. دست های مهربانش و خدا می داند از خوبی هایش که هیچ وقت اندازه نداشته است.

زندگی من، امید و رویاهای من است...

دیشب که نبود اما همین چند شب پیش بود که خوابش را دیدم.

خواب دست هایش را دیدم که زندگی من را در خود نهفته کرده است. حدیث دوست داشتن و رویای زندگی.

.

.

.

" این روزها که می گذرد شادم که می گذرد. "

عادت این روزهای من، نه ندیدن و از یاد بردن او، این روزها عادت کرده ام روی کاغذ دیوار اتاقم هر روز که تمام می شود چوب خط بزنم که فاصله ی ما یک روز دیگر هم کم شده است.

روایت تازه ی عشق، حکایت هزار باره ی دوست داشتن اوست.

تا همیشه ی بودنم دوستش دارم.